|
وفاطمــــه دختر پیامبرعلیهاالسلام |
|
|
|
|
نوشته شده توسط hashem
|
|
سه شنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۴:۰۹ |
|
امروزشایسته است بشریت دربرابراین روح شکوهمندسر تعظیم فرودآورد.
****************************
وفاطمه همتراز علی و گاه دراوج خوانده می شود.تا آنجا که این بانوی
بی مانند،با نمایش سجایای خیره کننده خود،در خردمندی وپارسایی،حکمت
و دانایی ، شجاعت وبردباری ، مآل اندیشی و گاه نگری ، معرفت وطهارت ،
بی همتا می ماند.
خداوند،به سبب این گوهریگانه ، منزلت نهادین زن ر اکه دراثـــــــــــــر
سوداگری و قدرت مداری ارباب زر و زور و شهوت،بی فروغ گردیده بود ،
درجایگاه بایسته اش قرار داد.
و امروز شایسته است بشریت دربرابر این روح شکوهمند ،سرتعظیم وتسلیم
فرود آورد.
|
|
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۰۲ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۳۷ |
|
|
نوشته شده توسط hashem
|
|
سه شنبه ۱۷ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۰۹:۳۵ |
|
عمیــق ترین ترس این نیست که
ما ناتــوان هستیم .
این است که بیش از حـــــــد تواناییم .
این تاریــــکی ها نیست که مارا بیش
از حـــد می ترساند،بلکه
روشناییهاست؛ ! که مارامی ترساند.
ماریان ویلیامسون . نویسنده کتاب بازگشتی به عشق |
|
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۰۵ |
|
نوشته شده توسط hashem
|
|
دوشنبه ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۱۱ |
یک نفرمی آید
حسین بابایی
تو چرا دلتنگی ،
تو چرا غمگینی ،
یک نفر می آید،
کوله بارش پرعدل ،
بر لبانش لبخند،
چشمهایش پرنور،
زندگی دردستش ،
تو چرا می گویی زندگی زیبا نیست ؟
رمز سبزی زمان در رگ گلها نیست ؟
تو که باور داری دوستی در دل ماست .
|
|
آخرین به روز رسانی در دوشنبه ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ ساعت ۱۷:۴۵ |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
نوشته شده توسط hashem
|
|
سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۴۸ |
|
با من! یک فنجان قهوه می خوری ؟
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی
دانشجویان خود روی میز گذاشت.
وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت
و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟
و همه دانشجویان موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی
تکان داد.سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان
پرسید که
|
|
آخرین به روز رسانی در سه شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۵ |
|
ادامه مطلب...
|
|
نوشته شده توسط hashem
|
|
شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۶ |
|
به نام بی نام او
جوشقانی
زیر درختی به سنگی تکیه داده بود دست بلند کرد و به گرمی مرا دعوت به چای کرد! نزدیک شدم و سلام کردم ! علیک گفت! کوله بارم را زمین گذاشتم! پرسید از کجا می آیی؟ گفتم از هیاهوی زندگی! پرسید چه خبر از زندگی؟ گفتم تکرار! دورباطل! دست به موهای پرپشت و سفیدش کشید و گفت امان از قانون تکرار و چرخ! پرسیدم شما اینجا چه می کنید؟ با سر به پشت سرم اشاره کرد و گفت آسیابانم!
|
|
آخرین به روز رسانی در شنبه ۰۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۰:۲۷ |
|
ادامه مطلب...
|
|
|
|
|
<< ابتدا < قبلی 1 2 بعدی > انتها >>
|
|
صفحه 1 از 2 |